یک روز گرم تابستان سنجاب زرنگ ما مثل همیشه در
جنگل مشغول جمع کردن بلوط بود که شیر سلطان جنگل او را دید.
سنجاب با دیدن شیر دست پاچه شد این بود که شیر
فکر کرد که بلوط ها مال کس دیگری است.با خودش فکر کرد که سنجاب کوچولو را امتحان کند.
پس از او پرسید اگر بلوط ها مال خودت است به من بگو چند عدد بلوط داری؟
سنجاب زرنگ شروع به شمردن آنها کرد اما متوجه شد
که از راه جمع شمردن آنها خیلی زمان می برد و چون
جدول ضرب بلد نبود نتواست بلوط هایش ها را سریع بشمرد.
برای همین سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.
شیر دلش به حال سنجاب سوخت و به او گفت: ضرایب 1 را خودم به تو یاد می دهم....